السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

211

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

- در حالى كه سؤالى از او كرده و پاسخ گرفته و مشكلش را حل كرده بود - هرگز خداوند مرا بعد از تو باقى نگذارد . زين عراقى در « شرح التّقريب » در شرح حال على آورده است كه عمر گفت : داورترين ما على است و همواره به خداوند پناه مىبرد از مشكلى كه ابوالحسن گشاينده‌اش نباشد . تمام شد و اين استعاذه عمر را دارقطنى و ديگران هم روايت كرده‌اند با اين كلمات : به خداوند پناه مىبرم از مشكلى كه ابوالحسن حلّالش نباشد . از ابوسعيد خدرى روايت مىكند كه گفت : با عمر به مكّه آمديم ؛ در حالى كه علىّبن‌ابىطالب با او بود ، پس على چيزى به عمر گفت ؛ پس عمر گفت : پناه مىبرم به خداوند كه ميان مردمى زندگى كنم كه تو در ميانشان نباشى ، اى ابوالحسن ! گفته‌اند : او را مأمور به جايى نكرد چون او را نزد خودش نگه مىداشت تا نظر و مشاورت او را بگيرد . و حافظ ذهبى از عبدالملك‌بن ابوسليمان نقل مىكند كه گفت : به عطاء گفته شد آيا از ياران رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم كسى فقيه‌تر از على بود ؟ گفت : نه به خداوند سوگند ؛ كسى را نمىشناسم . گويم : اين گفته‌ها و همانند آن كه در فضيلت على در اين باب آمده است خود گواهى بر حديث « أنا مدينة و علىٌّ بابها » مىباشد . امام احمد آن را در « الفضائل » از على و حاكم در « المناقب » مستدرك و طبرانى در « المعجم الكبير » و ابوالشيخ ابن‌حيّان در « السنة » و ديگران همگى مرفوعاً از ابن‌عبّاس روايت كرده‌اند با اين اضافه : « فمن أراد العلم فَلْيأت الباب . » و ترمذى آن را مرفوعاً از حديث على چنين روايت كرده است : أنا مدينة العلم و علىّ بابها . و به دنبال آن گفته است : اين مُنكر است . و استادش بخارى نيز چنين گفته است و حاكم به دنبال بخش نخست گويد : اسنادش صحيح است و ابن‌جوزى هر دو بخش را در « الموضوعات » آورده است . حافظ ابوسعيد علائى گويد : درست آن است كه اين حديث حسن است به اعتبار نقل‌هايش ، نه صحيح و نه ضعيف است ، چه رسد به اين كه ساختگى باشد و حافظ ابن‌حجر هم در فتوايش در اين‌باره چنين گفته است . » « 1 »

--> ( 1 ) . جواهر العقدين خطّى .